خرید بک لینک
اوایل آشناییم با امیر عاشقش بود... واقعا عاشقش بودم... چند سال اول ولی از سال 90 به بعد یه احساس نفرت هم کنار این عشق خودشو نشون داد.... خیلی روز ها از سال 90 به بعد واقعا از ته دلم عاشق امیر بودم... اما یه روز هایی هم سرشار از تنفر بودم... اما الان دیگه نه عشقی در کاره نه نفرتی .

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 5:22

اصلا دوست ندارم این خاطره رو ثبت کنم ولی چاره ی نیست و از الان به بعد یه جز جدا نشدنی از زندگی من میشه . امروز یکشنبه بود و از حدود یکشنبه دو هفته پیش تا حالا من کمر درد داشتم . دوبار چسب کمر درد چسبوندم و هی ماساژ و استراحت و نه باشگاه رفتم و نه پیاده روی و نه هیچ تحرک خاصی .... ولی این ک

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 5:22

با تمام وجودم از امیر متنفرم . ازش متنفرم . ازش متنفر م. ازش متنفرم . ازدواج با امیر بزرگری اشتباه زندگیم بود . این وضع حضور امیر توی زندگی من که هر روز هفته رو از 6 صب تا 10.30 شب سر کاره . حتی جمعه ها . هر دو هفته یه جمعه خونست . اونم تا 1 ظهر میخوابه و بعدش میره به مامان و بابا سر میزنه و

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 20:36

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 20:36

بازم دلم گرفته.. باز تنهام... باز بغض دارم ... باز احساس سنگینی میکنم... باز دست و دلم به هیچی نمیره.... بازم تنهای تنهای تنهام... تو دنیا تنهام . تو دنیای به این بزرگی با حضور این همه آدم رنگ و وارنگ من تنهام... .

خدا ازت خیلی دورم.... تو کجایی خدای خوبم من کجا....

خدا منو ببین... منو بخواه....

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 20:36

بزرگترین اشتباه زندگیمو اسفند 95 کردم.....

خنگ ترین زمانم اسفند 95 بودم....

ساده لوح ترین روز هام اسفند 95 بودم ...

چقدر از دست خودم ناراحت هستم...

چقدر سست و بی اراده بودم...

چقدر زود گذشته رو فراموش کردم...

دلم برای روزای قشنگم با امیر خیلی تنگ شده . یاد اون روزا بخیر . چه عشقی چه شوری چه روزای خوبی...

دلم برای امیر هم خیلی تنگ شده... از امیر خیلی دور شدم ... من واقعا عاشقش بودم. میرم براش.. دوستش داشتم از ته دل...

امشب شب نیمه شعبان بود. دلم خیلی گرفته بدون امیر

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 20:36

چرا خوابتو میبینم ؟ هر شب ... هر ظهر.... هر عصر ...

چرا هر وقت میخوابم چشمام که سنگین میشه تو میایی تو خوابم؟؟؟ مثلا واسه چه کاری ظهر میایی به خوابم؟؟؟؟ چرا دست از سر من برنمیداری؟ چرا از فکر و خیال من بیرون نمیری ؟ چرا افکار منو تنها نمیزاره ؟

کاش اینقدری که تو توی ذهن من نقش بستی ، منم توی ذهن تو بودم... توی افکار تو بودم... کاش توام یه کم به یاد من بودی.... ولی حیف که اینا همش ای کاش.... ای کاش .... ای کاش

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 20:36

چرا من جسمم روحم روان مثل همه آدمای دنیا نیست؟؟؟ چرا با همه فرق میکنم؟ چرا هر چیزی که واسه همسن و سال های من عزیز و مورد علاقه است واسه من بی ارزشه؟؟؟؟ چرا از هیچی لذت نمیبرم؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:50 توسط فانوس |

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 20:36

باز طبق معمول من و امیر دعوآمون شده... با هم قهرم.. الانم رفته تنها تو پذیرایی خوابیده... واقعا از این وضع خسته شدم . دلم نمیخواد با امیر زندگی کنم.. از رفتار اش از کاراش از وجودش خسته شدم... دلم خیلی گرفته... امیر خیلی رفتارش بچه گانه است ..... از خونه همسایه صدای قهقهه خنده میاد ...

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 20:36

باز منم و این پنجشنبه و تنهایی... همش تنهام... لعنت به این همه تنهایی... لعنت به این زندگی... لعنت به من.... لعنت به این انتخاب من... کاش اونقدر دل داشتن که میتونستم جای خالی امیر رو با آدمای دیگه پر کنم... کاش میتونستم چشمام رو همه تعهداتی که با این ازدواج مسخره دارم رو بزار ز

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 20:36

خووووووب رمضان 96 هم اومد ... به قول دوست جدید و خوبم رمضون اومد... امروز روزه گرفتم... وزن ام قبل از افطار 63.800 و بعد از افطار 65.500 . جالبه یعنی من 1.700 گرم مواد غذایی خوردم . البته حدود 5 تا لیوان مایعات و حدود 250 گرم یا بیشتر هندوانه خوردم.... الان فکر نکنید من چاق هستم ها

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 20:36

باز خوابتو دیدم ... باز توی مغزمی .... امیدوارم توام اینقدر به یاد من باشی ... البته شک دارم... تو پیچیده تر از این حرفا بودی ... نه عشقت معلوم بود نه احساست.. . بعضی وقتا حس میکردم عین یه بچه هستی... ولی زندگیت نشون میداد خیلی بزرگ هستی و خیلی باهوش... خواب های بی معنی ... خواب های بی سر و ته ...

میشه لطف کنی تو خواب من نیایی !!؟؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 20:36

صفحه بندی